|
دنبال کتاب فروغ می گردم... کوچه پس کوچه هاي پريشون اتاقم... بن بست کتابخونم... گوشه ي تاريک طبقه... پيدا شد!
دل گمراه من چه خواهد کرد...؟ با بهاري که مي رسد از راه! با نيازي که رنگ مي گيرد... در تن شاخه هاي خشک و سياه...!
خوشحالم... خيلي! + روز غم زده ی شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت یخ زده ی 12:4 با ذهن پریشان ღ....دختر زمستان.... ღ |
به قول همه ی نوشته هام:
سلامی به زیبایی برف به روی ماه تویــــی که قدمای مهربونتو گذاشتی رو دل یخ زدم و مهمون زمستونم شدی... ببخشید دیر کردم!! می خواستم یه مشت متن چرت و پرت تکراری بنویسم که آخرش از هرچی فیلم بازی کردنه بدم اومد و خودمم نفهمیدم چی شد!! بیخیال شدم. می خوام به زبون خودم باهاتون حرف بزنم. بدون هیچ تکلف و رودربایستی!! نمی دونم بخندم واسه روزایی که خوب گذشتن یا ناراحت باشم واسه لحظه هایی که خراب شدن... خوشحال باشم به خاطر آرزوهایی که بهشون رسیدم یا زانوی غم بغل کنم واسه چیزایی که آرزوی داشتنشون هنوز رو دلم مونده... فقط همینو می دونم 1 سال بزرگتر شدم. امروز بعضی چیزا تازه شروع شد و بعضی چیزا دیگه تموم شد... می دونم دلتنگیش فقط واسه چند روزه ولی به قول یه عزیزی این نیز بگذرد... خودم خواستم تموم بشه... (سانسور شد!) انگار همین دیروز بود واسه تولدم up کردم... هنوز تو آرشیو وبم یادگاری مونده. چقدر بچه بودم...! خدایا: چند وقته رابطه ی درست حسابی باهات نداشتم و سعی کردم بیشتر بشناسمت. آخرش به این نتیجه رسیدم. من به عنوان یه انسان به موجودی به نام خدا محتاجم و دوست دارم رابطمو باهات قوی تر کنم. نه عین گذشته چون الان می فهمم قبلا خودمو گول می زدم و واسه گفتن از تو فقط با کلمات بازی می کردم بدون اینکه درست بشناسمت. از امسال فرق می کنه. از امروز توی ذهن و روحم بیشتر واست وقت می ذارم و دیگه دوست ندارم فیلم بازی کنم که آره منم خدامو دوست دارم... تو نیازی به چاپلوسی ما آدما نداری. می خوام بشناسمت و دوسِت داشته باشم چون بهت نیاز دارم و اینو تو این چندوقته خیلی خوب درک کردم... دوست دارم کمکم کنی... واسه... (سانسور شد!) : من از تبار غربتم از آرزوهای محال قصه ی ما تموم شده با یه علامت سوال...(؟) می خوام تو این سکوت تلخ صداتو از یاد ببرم... دیگه فرصت موندن ندارم... ببخش اگه تنهات می ذارم... اندازه ی آسمون دلم شعر خیس خورده ٬ حس غریب بغضای شبونه و طعم شور اشکای وقت و بی وقتم بدرقه ی راهت... خوش باشی! + روز غم زده ی دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ساعت یخ زده ی 13:26 با ذهن پریشان ღ....دختر زمستان.... ღ |
این روزا تولد یک سالگی اینجاس... یک سال پر از احساس های مختلف... تولد جایی که باعث شد خیلیا از زندگیم برن بیرون و خوشبختانه شرشونو کم کنن (!!) و به جاش خیلی آشناهای جدید پیدا کنم... مــــــــــــــــــــــــــرسی از همه ی دوستا و مهربونای همیشگی که تنهام نذاشتن... شعار نمی دم! بهتون عادت کردم... چرا اینقدر بزرگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - وبلاگ عزیزم! ღ خواهش می کنم نرو! خیلی زوده که تنهام بذاری.... همیشه زوده...............!! + روز غم زده ی یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ساعت یخ زده ی 0:35 با ذهن پریشان ღ....دختر زمستان.... ღ |
خانوادمو ازن نگیـــــــر پ.ن: بر اساس یک داستان متاسفانه واقعی: ( من از یک شکست عاشقانه می آیم... بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه پنهان است و نه بهانه ای برای پنهان شدن.... می گویند از صبح بنویس٬ از افتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام باران پنجره ی چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال. اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را دربیاورم. بی ستاره ام با طعم معطر پاییز که حضورش تنهامعجزه ی تنهایی من است و قیمت وفا شاید گران تر از آن است که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش برآید. سقف اعتماد معتبر نیست و مدام چکه می کند. آغوش ترانه هایم چنان که باید از عطر تن او پر باشد خالیست. نمی توانم باورش کنم. نه رفتنش را و نه ماندنش را.... مهم نیست٬ تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد. آتش را می سوزاند و اشک گریه را در می آورد.... این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است.... اگر ترانه ها ثمره ی تخیل بود هیچگاه به جنون نمی رسید. اعتراضی نیست. کسی به او نمی رسد. به جنون رسیده از او راضیست.... خلاصه غم سنگینی است اگر سر نخواستن دعوا باشد. اما همیشه حق با برنده ها نیست. می توان در عین بازنده بودن سر بلند بود و از را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد. قرار بود حقیقت را بگویم ; سخت است.... بی علاج است.... دانستنش آدم را کم کم می کشد. گریه ی شبانه می آورد. اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعیت است که : .... او یکی را جز من داشت .... سکوت می کنم تا به خاک سپردن آرزوهای بر باد رفته ام آبرومندانه باشد. گریه می کنم. باشکوه٬ مثل اقیانوس٬ بلند مثل اورست. او نمی شنود و نمی داند که ماه خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست.... یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر فکر اشفته ی من است : چه کار کرد دل ساده ام که از چشم تو افتاد؟
+ روز غم زده ی پنجشنبه سوم بهمن 1387 ساعت یخ زده ی 17:16 با ذهن پریشان ღ....دختر زمستان.... ღ |
این بار واسه سلام کردن بهونه ی قشنگی دارم!! زمستونم اومد.... خدایا خیلی دوسم داری. می دونم! زمستون واسه من عین یه تولد دوبارست.... عین یه آغوش امن و مطمئن که می تونم سرمو بذارم رو شونه های خنکش و دیگه فکر هیچیو نکنم.... اونقدر با خودم درگیر بودم که نشد عطر یلدا رو تو وبلاگم بپاشم! اما مگه می شه زمستون خنک و دوست داشتنیمو یادم بره؟؟! این روزا سرم خیلی شلوغه. از دست همه! درسام.... دور و بریام.... خودم....!! ولی بازم اومدم تا به خودم ثابت کنم تا زمستون هست می شه نفس کشید و بود. می شه بود و به تموم غم و شادیا خندید.... برام دعا کنین.... تا آخر امتحانا آپ نمی کنم. خدایا دوست دارم. ღ تو شاهکاری دختر زمستان! ღ + روز غم زده ی چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت یخ زده ی 15:6 با ذهن پریشان ღ....دختر زمستان.... ღ |
روز قبل از عید قربان تو مدرسه حج نمادین برگذار کردیم.... انگار کعبه اومده بود پیشم!! من دستم از اون کوتاهه ولی خودش اومد کنارم.... دلم به وسعت کوه های مکه گرفت...................... فقط بچه هایی که یهو از شیر گرفته میشن بعد با حسرت مامانشونو نگاه می کنن و حقی ندارن منو درک می کنن. کی می فهمه چقدر دلم واسه مکه تنگ شده؟؟ اونم تو این شرایط سخت.... تو این وضعیت که بعضی از دور و بریام باهام سر ناسازگاری گذاشتن.... (هرچند اصلا برام مهم نیست) خدایا مثل همیشه کمک می خوام صدامو بشنوووووووووووووو وگرنه تنها می مونم.... دستمو بگیر.... تو بزرگی تو خوبی. نمازای نخوندمو ببخش.... کمکم کن.... ....کمکم کن.... پ.ن 1: (واسه یه انسان نما) واقعا ازت ممنونم که صورت زشت واقعیتو نشون دادی. خیلی خوشحالم که دیگه صداتو نمی شنوم. خدا خیلی دوسم داره.... پ.ن 2: اصلا حوصله ندارم کسی فکر کنه پ.ن 1 رو برا دوست پسرم نوشتم. وقت این کارا رو ندارم. + روز غم زده ی دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت یخ زده ی 0:45 با ذهن پریشان ღ....دختر زمستان.... ღ |
فردا امتحان شیمی دارم. (ترو خدا برام دعا کنین چقدر این آهنگ "تقدیر" (شادمهر) آدمو آروم می کنه!! خصوصا چند ثانیه ی اولش که تازه می خواد شروع بشه.... من که یه حال عجیب پیدا می کنم. همیشه با صدای شادمهر زندگی کردم ولی این آهنگش یه چیز دیگس.... احساس می کنم خدا داره برا من می خونش!!!!!!!!!!!!!!!!!! بهم نخندین بچه ها ولی دقیقا راسته.... اینو بـبـیـنـیـن: *-* با اینکه بی تاب منی بازم منو خط می زنی *-* *-* باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی.... *-* همه ی ما همینطوریم.... با اینکه بی تاب خدامون هستیم ولی عملا خطش می زنیم.... وقتی بهش فکر می کنیم از راه دور حس می کنه.... من خیلی دوسش دارم. خیلی.... می دونم خودش می دونه چقدر زیاد تو دلم حسش می کنم. با اینکه شاید تو عمل کم کاری کنم.... ازش می خوام منو ببخشه. عین همیشه! نمی دونم چرا اینارو نوشتم ولی خودش اومد. تا حالا شده یه چیزی رو تا آخرش بیارین رو برگه بعد یهو بفهمین چی نوشتین؟ یعنی ناخود آگاه خودش بریزه بیرون.... نمی دونم درک می کنین یا نه. خودش اومد. کاریشم نمی شه کرد! خدایا.... خواهش می کنم نرو! خیلی زوده که تنهام بذاری.... همیشه زوده...............!! پ.ن : (مثل همیشه) خدای مهربونم ازت ممنونم به خاطر تمام خصوصیات خوبی که توی وجودم گذاشتی. ممنونم و ازت می خوام همیشه کمکم کنی همینطور بمونم. طوری که تو می خوای. طوری که شایسته ی موجودی به عنوان انسانه. خودمو دوست دارم چون خدا خلقم کرده. (شعار نمی دم) *....تو شاهکاری دختر زمستان....* * ******************************* دل اون یه روز به دریا زد و رفت پشت پا به رسم دنیا زد و رفت حیوونی تازگی آدم شده بود! به سرش هوای حوا زد و رفت.... پ.ن: خودمونیم لیاقت نداشتی آدم حسابت کنم....! ****************************** + روز غم زده ی چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت یخ زده ی 19:7 با ذهن پریشان ღ....دختر زمستان.... ღ |
به نام اونکه خودش می دونه با مهربونی بی اندازش این روزا چقدر پر روم کرده!! دیگه دوست ندارم به زور آپ کنم و حتما شعر و مطالب احساسی باشه.... از این به بعد هر وقت دلم خواست آپ می کنم و هرچی دلم خواست می نویسم.... درست عین همین الان که فقط اومدم تا اینو بنویسم: خدای خوش رنگم(!) : به خاطر این اخلاق و احساس خاصی که بهم دادی ازت ممنونم.... خیلی! ممنون که نمی ذاری ضربه بخورم.... ممنون که نمی ذاری از بنده های بی رحمت برنجم.... ممنون که دلمو از کینه پاک می کنی.... ممنون که ماهیت واقعی گرگای دور و برمو نشونم می دی.... خیلی دوست دارم.... خـــیـــــــــلیـــــــــــــــی!! تو شاهکاری دختر زمستان! + روز غم زده ی پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت یخ زده ی 12:18 با ذهن پریشان ღ....دختر زمستان.... ღ |
سلامی به لطافت نسیم خنک زمستان به روی ماهت! آره خود تو! تویی که مهمون کلبه ی زمستونیم شدی.... بی یادگاری نرو.... ممنونم از دلای خنک و مهربون همتون.... یه آسمون برفی ازتون ممنونم.... اگه رد پایی از خودت جا گذاشتی تنهات نمی ذارم.... خدای خوبم مثل همیشه کمک می خوام.... صدامو بشنو! تو که رفتی.... به سلامت! وعده ی ما به قیامت! حسرت بودن با تو.... واسه من شده یه عادت.... بازم موندم اول یه راه طولانی و بلند. ابتداش برام مثل یه طلوع زمستانی روشن و دل انگیزه.... ولی آخرشو نمی دونم.... نمی دونم خنکی لبخندم محو می شه یا نه.... 2روز پیش اولین بارون پاییزی تو شهر ما بارید. از بارون خواستم برام دعا کنه.... از پرنده های خیس خورده خواستم به امید آینده ی روشنم بال بزنن.... به دعای همتون احتیاج دارم.... ببار باران من.... از همیشه بیشتر ببار و مگذار تقدر ِ نحس بودن زلالی ات را بگیرد.... آمدنت درست به موقع بود.... آمدنت مثل نزول پیامبر بر قومی از دست رفته درست به موقع بود.... خوش اومدی! به جز حضور بزرگ تو.... هیچ چیز از این جهان پهناور را جدی نگرفتم.... حتی عشق را.... تو هم منو جدی بگیر.... من از تو رو نمی گیرم.... با کمال پر رویی: مثل همیشه کمک می خوام! + روز غم زده ی سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت یخ زده ی 13:42 با ذهن پریشان ღ....دختر زمستان.... ღ |
خدایا.... دارم فکر می کنم چرا با اینکه من هیچوقت اونی نبودم که تو خواستی ولی همیشه هرچی خواستم بهم دادی....؟ آخرشم به این نتیجه می رسم که داری کم کم بد عادتم می کنی! تو با من سر نا سازگاری گذاشته ای، شدید! و من صبور شده ام، عجیب! با حرفهایت دل ثانیه ها را می شکنی، چه برسد به دل من! ببین! گوش کن! من دارم سعی میکنم آرام آرام به تو نزدیک شوم و تو داری آهسته آهسته مرا از دست می دهی.... آهسته آهسته.... از این اتفاق زیبا و فوق العاده، که به تو سلام کردم، تعجب کردی؟ راستش را بخواهی بارانی که طعم زمستان دارد، دیگر برایم حواس نمی گذارد! باران یعنی....! خوب فکر کن! نذار دوباره بشکنم .... از همه چی دل بکنم .... بغض صدامو بشکنه .... تنهاترین حرف منه .... چشمامو بارونی نکن .... قلبمو قربونی نکن .... دیگه دل ازت نمی بره .... هیشکی واسه عاشق شدن قلب یخی نمی خره.... . .:.:. .:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.:. قلب منم یخ زده!! .... ببین! دختز زمستانم! . .:.:. .:.:.:.:. .:.:.:.:.:.:.:. ღ دل من خیلی وقته با کسی نیست ღ ღ واسه من دیگه فریاد رسی نیست ღ ღ شدم اون هرزه گیاهی که گلاش ღ ღ پر پر دستای خار و خسی نیست ღ ღ دیگه دل با کسی نیست ღ ღ دیگه فریاد رسی نیست ღ
+ روز غم زده ی چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت یخ زده ی 16:4 با ذهن پریشان ღ....دختر زمستان.... ღ |
|
| ||||||